انسانم آرزوست


سلام
کپی مطالب وبلاگ بلامانع است
اگه خواستید میتونید با ذکر منبع مطالب رو منتشر کنید.

گمشده این نسل اعتــماد است نه اعتقــاد
اما افسوس ! که نه بر اعتماد , اعتقادیست
و نه بـــر اعتقــــادشـــان اعتمــــــــــــــاد...

عشق یعنی خـــــــــــدا
یعنی امـــام زمـــــان(ع)
یعنی پـــــــدر و مــــــادر
یعنی همســـر و فــرزند
یعنی همنـــــــوع خودت
و عشق یعنــــی خودت

............................................

مـن خویشــــــاوند هر انســـانی هستم

که خنجــــر در آستین پنـــــهان نمی‌کند.

نه ابـــــــــــرو درهــــــــــــم میکشــــــــد

نه لبخندش ترفنـــد تجــاوز به حق نـان و

ســـــــــایه‌بان دیگــــــــــــــران اســــــت.

مـــــن یک لـــر ِ بلـوچم، یک کـــردِ عــرب،

یک تـــرکٍ فـارس‌، یک آفــریقایی اروپایی

یک استرالیایی آمریکایی و یک آسیایی‌ام،

یک سیــاه‌پوستِ زردپوستِ ســـرخ‌پوستِ

سفیــــدم که نه تنـــها با خــودم و دیگران

کـمترین مشکلی ندارم بلکه بـدون حـــضور

دیگـــران وحشت مــــــرگ را زیـــــر پوستم

احســــــــــــــــــــــــاس میـــــــــــــــکنم.

من انسانی هستم میان انسان‌های دیـگر

بر سیـارهٔ مقــــدس زمین، که بدون حضور

دیگــــــــــران معنـــــــــــــایی نــــــــــدارم.

ترجیح میدهم شعر شیپور باشد،نه لالایی!


"انســـانم آرزوســت"

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

پیوندهای روزانه

۵۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

ما طی روز صدها بار به شکل های متفاوت ،
صریح و غیر صریح ،
بوسیله الفاظ ،
بوسیله رفتارها و حرکات مخصوص ،
بوسیله نگاه یا حتی بوسیله سکوت ،
رفتار خودمان و دیگران را معنا و تفسیر می کنیم .
نتیجه این تعبیر و تفسیرها و استنباطی که حاصل می شود در ذهن ما این است که در زندگی و در روابط انسانها تنها واقعیت مطرح نیست ،
بلکه هر واقعیت ،هر حرکت ، رفتار ، رویداد و جریانی یک معنای خاص هم دارد که مثل سایه ای نامرئی به آن چسبیده و همیشه همراه آن است ،
و ذهن کودک از شروع رابطه با زندگی یک کیفیت تعبیر کنندگی پیدا می کند ،
ذهنش عادت می کند به اینکه هیچ چیز را خالص و واقعی نبیند و به محض انجام هر عمل بدنبال معنی آن بگردد و بر آن عمل بر چسبی بزند ،
و عمل را بدون تعبیر و تفسیر ناقص می داند .
در بزرگسالی انسان به سختی می تواند از این ذهنیت رهایی یابد و نمی تواند بصورت ناب و خالص واقعیت های زندگی را آنطور که هست ببیند.

 

ادامه دارد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۵
انسانم آرزوست

 

 

" لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ

اگر ما این قرآن (عظیم الشان) را (به جای دلهای خلق ) بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که کوه از ترس و عظمت خدا خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت. و این مثال را برای مردم بیان می کنیم باشد که اهل (عقل و ) فکرت شوند."

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۳
انسانم آرزوست

 

ذهن ما عادت کرده که به جریانات و رویدادهای زندگی از دو زاویه بنگرد و با آنها رابطه برقرار کند .
یکی نگاه " واقعی و عینی " ،
و دیگری نگاه " ذهنی یا تعبیر و تفسیری " .

نگاه واقعی همون نگاه بدون تعبیر و تفسیر و قضاوت است ،
انگار همچون دوربین فیلمبرداری فقط تصویر برداری میکنیم .

اما نگاه ذهنی و تعبیر و تفسیری صحنه ها را مورد قضاوت و ارزشگذاری قرار میدهد .
دید ذهنی یا تعبیر و تفسیری برای انسان نه ذاتی و طبیعی است و نه لازم است ،
بلکه یک فعالیت ذهنی زائد و غیر ضروری است ،
که از طرف جامعه بر مغز انسان تحمیل شده است...

 

ادامه دارد ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۲
انسانم آرزوست

 

مردی به زنش گفت: تو چقدر زیبایی!

زن گفت: مرسی عزیزم، کاش تو هم زیبا بودی تا من هم این را به تو می‌گفتم!!!!

مرد گفت: اشکالی نداره تو هم مثل من دروغ بگو...!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۵
انسانم آرزوست

 

دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..
ترس در دل داشتیم از سایه ی آدمفروش!!
باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!
رنج ما بردیم و گنجش دست از ما بهتران...
«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»
ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»
روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!
حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!
سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس
پس حلالت بادچوپان!هرچه میدوشی بدوش...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۸
انسانم آرزوست

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت!
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد!
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!


پرویز پرستویی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۱:۵۷
انسانم آرزوست

ﺗﻮ ﮊﺍﭘﻦ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﻭ ﻫﺸﺖ ﭘﺎ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺁﺑﺰﯼ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﻬﺎ ﭘﻮﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ،

ﺗﻮ ﭼﯿﻦ ﺳﮓ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻫﺮ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻥ ﺗﻭ ﺭﻭﻏﻦ ﺳﺮﺥ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻥ

2000 ﻧﻔﺮ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻦ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﻦ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ 2 ﺑﻪ 2 ...

ﺗﻮ ﺟﻨﻮﺏ ﺷﺮﻕ ﺁﺳﯿﺎ ﺗﻮ ﺑﻌﻀﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﺎ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ ﻭ ﮐﻠﯽ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻥ.

ﺗﻮ ﻫﻨﺪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﻘﺪﺳﻪ ﺑﻠﮑﻪ ﭘﻬﻦ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ

ﮐﺮﻩ ﺍﯼ ﻫﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺒﯿنﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻦ که ﺑﮕﻦ ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﯿﻢ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﻫﯽ ﺗﻮ

ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ منتشر ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ و به اشتراک میذاریم ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﺎﺯﻥ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﻭ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺳﻤﺖ ﺗﯿﻢ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﭘﺮﺕ

ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺗﻮ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ پخش ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ

یا آمریکایی ها هواپیمای مسافربری رو روی دریا منفجر میکنن و سربازاشون دسته جمعی به زنهای عراقی تجاوز و در اینترنت انتشار تصویری

میکنن و با انگشتای افغانیه رو میبرن و ...

اما وقتی ماه رمضون جلوی 20000 ایرانی آب نمیخورن یه هو همه وا میدن.... آآآه آآاااه خدایا چه فرشتگان شریفی... دیدی آب نخوردن ؟

ﺗﻮ ﺑﺮﺯﯾﻞ ﺳﺮ ﺩﺍﻭﺭ ﺭﻭ ﻭﺳﻂ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺒﺮﻥ .

ﺗﻮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﯾﺎﺭﻭ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ 20 ﺗﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﺸﻪ.

ﺗﻮ ﺍﺭﻭﭘﺎ 2 ﺗﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺳﻤﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﻦ

ﺗﻮ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺯﻧﻬﺎ ﺣﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ ! ﻭ 1000 ﺑﯽ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻋﺠﯿﺐ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺩﯾﮕﻪ

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﮐﻞ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻬﺎ ﺑﯽ ﻓﺮﻫﻨﮕﻦ، ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﺗﯿﺮﯾﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻣﺎ ﺑﯽ ﻓﺮﻫﻨﮕﯿﻢ

ﺧﺪﺍﯾﯿﺶ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﻭﺭ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﺸﺘﻦ ﻫﻢ ﻣﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﻤﻮﻥ ﺗﻌﻠﯿﻖ ﻣﯿﺸﺪ !!

ﺍﮔﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﻭﻏﻦ ﺳﺮﺥ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ !!!!

ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﯿﻢ ﺑﺨﺪﺍ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﻨﺶ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻤﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺘﺠﺎﻭﺯ ﺳﺘﯿﺰﻩ ...

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﻤﻮﻥ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭ (ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺸﻮﺭﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ) ﺑﺮﯾﻢ

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ، ۸ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻧﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭﺟﺒﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﻮﺭﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻥ

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻫﺨﺎﻣﻨﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ، ﺣﯿﺎ ﻭ ﻏﯿﺮﺕ ﻧﻤﺎﺩ ﺑﺎﻧﻮ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻬﻠﻮﺍﻧﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺮﺥ ( ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ) ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺳﺒﺰ (ﻗﯿﺎﻡ ﻗﺎﺋﻢ ﺁﻝ ﻣﺤﻤﺪ(ﺹ) )

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺳﮑﻮﻻﺭ ﺑﺮ ﻣﺎ ﻏﺎﻟﺐ ﺑﺸﻪ ﺁﺭﻩ ... ﻣﺸﮑﻞ ﺍﻭﻧﺎ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻥ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻣﺎﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﻧﺴﺘﻦ ﻫﺮ ﻣﻠﺖ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻣﺬﻫﺐ

ﻭ ﺁیینی ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻃﻠﺒﯽ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ

ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺭﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻭﺍﯾﺴﻪ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻨﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۰:۳۲
انسانم آرزوست

مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
گفتم: عباس آقا با این درآمدت زندگیت میچرخه؟
گفت: خدا رو شکر ،کم وبیش میسازیم.خدا خودش میرسونه.
گفتم : حالا ما دیگه غریبه شدیم لو نمیدی!
گفت: نه یه خورده قناعت میکنم گاهی اوقات هم کار دیگه ای جور بشه انجام میدم ،خدا بزرگه نمیذاره دست خالی بمونم.
گفتم: نه. راستشو بگو
گفت: هر وقت کم آوردم یه جوری حل شده.خدا رزاقه، میرسونه.
گفتم: ای بابا ما نامحرم نیستیم. راستشو بگو دیگه!
گفت: توفکرکن یه تاجر یهودی توی بازار هست هر ماه یه مقدار پول برام میاره کمک خرجم باشه.
گفتم: آهان. ناقلا دیدی گفتم. حالا شد یه چیزی. چرا از اول راستشو نمیگی؟
گفت : بی انصاف سه بار گفتم خدا میرسونه باور نکردی یک بار گفتم یه یهودی میرسونه باور کردی.
یعنی خدا به اندازه یه یهودی پیش تو اعتبار نداره؟!
یه پیری بود توهمین تهرون
که میگفت:
هروقت گرفتاریم به همه رومیزنیم وقتی کسی کار ازدستش برنمیادمیگیم بریم درخونه خداروهم بزنیم شایدکاری کرد!
شایدخدایی باشه!
هی سجده میکنیما ولی هنوزخوب باورنداریم که یکی اون بالاهست که حواسش به ماست تااین شک به یقین نرسه همه خدات میشن الا خدا!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۳۴
انسانم آرزوست

 

نامه اى از معاویه به امیر المومنین (ع) رسید حضرت مهر نامه را شکست و قرائت کرد : " از طرف امیر المومنین و خلیفة المسلمین ، معاویه بن ابى سفیان براى على :
اى على !
در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنین : عایشه و اصحاب رسول خدا : طلحه و زبیر کردى اکنون مهیاى جنگ باش "
حضرت جواب نامه را اینگونه نوشت :
از طرف عبدالله ؛ تو به ریاست مى نازى و من به بندگى خداوند من آماده جنگ هستم به همان نشان که " انا قاتل جدک و عمک و خالک : من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دایى تو هستم ".
سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش که در محضرش بودند ، پرسید : کیست که این نامه را به شام ببرد ؟
کسى جواب نداد!
دوباره حضرت سوالش را تکرار فرمود و این بار طرماح از میان جمعیت برخاست و عرض کرد : على جان ! من حاضرم.
حضرت ضمن اینکه او را از متن تند نامه آگاه کرد ، فرمود : به شام که رفتى مواظب آبروى على باش .
طرماح گفت : سمعا و طاعة
آنگاه نامه را گرفت و بسوى شام حرکت کرد.
معاویه در باغ قصرش بود که عمرو عاص خبر رسیدن یکى از شاگردان على را به او رساند
معاویه فورا دستور داد که بساطى رنگین پهن کنند تا شکوه آن طرماح را تحت تاثیر قرار بدهد و او را به لکنت بیندازد .
دستور انجام شد ، طرماح وقتى وارد شد و آن فرشهاى رنگین و بساط مفصل را دید ، بى اعتناء با همان کفشهاى خاک آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت ، خود را به معاویه رساند و همانطور که او بر مسندش لمیده بود ، طرماح نیز لم داد و پاهایش را دراز کرد
اطرافیان معاویه به طرماح اعتراض کردند که " پاهایت را جمع کن " اما او گفت : تا آن مردک ( معاویه ) پاهایش را جمع نکند ، من هم پاهایم را جمع نخواهم کرد .
عمرو عاص به معاویه در گوشى گفت : این مردى بیابانیست و کافیست که تو سر کیسه ات را کمى شل کنى تا او رام بشود و لحنش را هم عوض کند
معاویه ضمن اینکه دستور داد تا سى هزار درهم پیش طرماح بگذارند ، از او پرسید : از نزد که به خدمت که آمده اى ؟
طرماح گفت : از طرف خلیفه برحق ، اسدالله ، عین الله ، اذن الله ، وجه الله ، امیر المومنین على بن ابیطالب نامه اى دارم براى امیر زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن ، معاویة بن ابى سفیان.
معاویه ناراحت از اینکه سى هزار درهم نیز نتوانسته است که این شاگرد على علیه السلام را ساکت کند ، گفت : نامه را بده ببینم
، طرماح گفت : روى پاهایت مى ایستى ، دو دستت را دراز میکنى تا من نامه على علیه السلام را ببوسم و بتو بدهم.
معاویه گفت : نامه را به عمرو عاص بده طرماح گفت : امیرى که ظالم است ، وزیرش هم خائن است و من نامه را به خائنى چون او نمیدهم معاویه گفت : نامه را به یزید بده طرماح گفت : ما دل خوشى از شیطان نداریم چه رسد به بچه اش معاویه پرسید : پس چه کنیم ؟
طرماح گفت : همانکه گفتم.
بالاخره معاویه نامه را گرفت و خواند بعد هم با ناراحتى تمام کاتبش را احضار کرد تا جواب نامه را اینگونه بنویسد:
" على ! عده لشکریان من به عدد ستارگان آسمان است مهیاى نبرد باش "
طرماح برخاست و گفت : من خودم جواب نامه ات را مى دهم
على(ع)خود به تنهایى خورشیدیست که ستارگان تو در برابرش نورى نخواهند داشت سپس خواست برود که معاویه گفت " طرماح ! سى هزار درهمت را بردار و سپس برو "
، اما طرماح بى اعتناء به حرف معاویه و بدون خداحافظى راه کوفه را در پیش گرفت معاویه رو به عمرو عاص کرد و گفت : حاضرم تمام ثروتم را بدهم تا یکى از شما به اندازه یکساعتى که این مرد از على طرفدارى کرد ، از من طرفدارى کند عمرو عاص گفت : بخدا اگر على به شام بیاید ، من که عمرو عاصم نمازم را پشت سر او میخوانم اما غذایم را سر سفره تو میخورم.
( الأختصاص ص ١٣٨)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۱۸:۳۴
انسانم آرزوست

هرازگاهی
خودت را هَرَس کن...
شاخه های اضافیت را بزن..
پای تمام شاخه بریده هایت بایست...
تمام سختی هایت...
دردهایت...
باغبانی کن خودت را...
خاطرات بدت را...
سَبُک کن فکرت را...
از هرچه آزارت می دهد...
ریاضیدان باش...
حساب و کتاب کن...
خوبیهای زندگیت را جمع کن...
آدمهای بدِ زندگیت را کم کن...
همه چیز خوب می شود...
قول...
خوب می شود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
انسانم آرزوست