سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
جمعه, ۵ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۲۰ ب.ظ
استاد شهریار وقتی معشوقه اش "ثریا"رو روز سیزده به در با همسر و بچه به بغل میبینه... :
سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
عشق زمینی رو باید از استاد آموخت....
روحش شاد یادش گرامی